۴۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «علاقه» ثبت شده است

پلاس وان


جورابه ، نارنجیه ، فیل داره ، مژکیان هم برام خریدتش . حالا همه باهم :دیگه حالی به ادم میمونه؟؟ نه والا . احوالی به ادم میمونه؟ نه به الله...


با پرتو و دانیال رفتیم کافه. بشددددت با پرتو حال کردم فوق العاده بود این بشر . تهش تو اسنپ کلی مسخره بازی دراوردیم . قرار شد با مژکیان بهم بزنم برم سمت پرتو :))) 


از دستم ناراحته فکرکنم. فقط امیدوارم که فکر و خیال خودم باشه ناراحت نباشه :( الانم رفته مافیا  جواب نمیده :(


مثلا اونجایی صبح داشتم بهش میگفتم خیلی خانم شد تیپم..  قرار بود لش بیام که با پرتو ست شم اخه :)) البته پرتو هم لش نیومده بود . گفت عکس بده دیده بود مانتوم سبزه .(من از هشت صبح دانشگاه بودم اخه) اونم دانشگاه بود یه تایمی .دیده بودم پیراهن ابی تنشه اومد دیدم پیراهنش سبزه میگه دیدم مانتوت سبزه گفتم ست شیم . نمیرم برا توجهش به جزییات؟؟ 


الان متوجه شدم تو رشت اولین کافه ای که باهاش رفتم بود :| یا حتی اولین کافه بعد رل :))  کلا ما چه ادم های هیچ جا نرویی استیم :))) 



درمورد نمیدونم چی حرف زدیم دیدیم سلیقمون یکیه پرتو میگه کی لباس بدوزیم :)) ما دوتا جدی برو برا یه ده پونزده اون همونجوری عدد میگفت ما میگفتیم برو دانیال میگه ولشون کن باید کفن بدوزیم پای اینا باشه :))) همینقدر جفتمون به هم حرف چرت و الکی نمیزنیم راضی ام.



جورابه رو حدس میزدم بخره برام ولی فکر میکردم کادو تولدی چیزی ‌.



بعدا نوشت: به شدت از دستم عصبانی بود سر اون موضوع بشدت :| خودشم میدونه دیکتاتور بازی باز داش درمیاوررد ولی باز مسئولیتشو قبول کردم :/ خیلی بد بود:(


۱ نظر
1900 __

Çiçek


از حضور همزمان افتابگردون و نرگس در گل فروشی ها خرسندم . :قلب 

+بالاخره گل نرگس رو امسال دیدم اونم کنار بساط خانم های محلی فروش خیابون دانشگام .


یادم  بمونه برگشتنی کاکتوس بخرم. 

۲ نظر
1900 __

آنراکه حساب پاک است از محاسبه...


پنجشنبه بله برون هندونه بود . فرداش هم عقد . همش یاد اون روز درختکاری توی مسکن مهر که داشت برام از اشنا شدنش با احمد میگفت می افتادم . هیچوقت فکر نمیکردم به عقد برسه هیچوقت حداقل این موقع .
تو بارون شرشر جیغ و خنده های منو شقایق و محمد .اهنگای تو ماشین .شال کشیدنم توسط محمد:)) اون رهایی زیر قطره های درشت بارون یادم نمیره . این که رفتیم شقایق رو برسونیم  تولد داداشش بود یسر بالا هم رفتیم :)) اینکه چقدر حرف زدیما و اینا . کلا طی این چهارشب گذشته سرهم ده ساعت هم نخوابیدم

امروز مژکیان رو قرار بود ببینم .هوا بطور وحشیانه ای سرد بود.سگ بارون هم داشتیم . بیرون بودیم با آذی موندیم که سرویس بیاد بره تربیت . بعد چایی و و بارون واینقدر هوا سرد بود که چایی به محض ریخته شدن دیگه بخار نمیکرد و سرد شد . دیگه رفیقم رفت زنگ زدم به مژ‌کیان که داری میای یه لباس گرم بیار برام . مانتویی که تنم بود که قدش یکم کوتاهه بعد کاپشنش رو داد من یه ذره از مانتوم کوتاه تر بود:)) کلی راه رفتیم بارون شدید شد رسیده بودیم پارک رفتیم تو الاچیق ها نشستیم به شکل شگفتی خشک بودن کلی حرف زدیم گل یا پوچ بازی ‌کردیم اسم شهر ذهنی . یاد حرفای اون شبش افتادم و قند تو دلم اب شد .
مثل اینکه قراره از تهران باهام برگرده .

+تف به ذات ترسوشون تف .نت ندارم حتی الان پروژمو تموم کنم :خشم و غضب

۲ نظر
1900 __

لبخند


آهنگ که پخش میشد تو گوشم مادر و کالسکه‌ای که گیر کرده بود و پیرمرد عبوری سریع کمکش کرد بهم لبخند زدن صدای خنده پسربچه های ابتدایی .جلوتر صدای آکاردئون و خوندنش و بچه ای که محو با لبخند نگاهش میکرد . جلوترتر یه بچه ای که تا زانوم بود و جلوش دونه ریخته بودن برا کبوترا و داشتن میومدن جلوش رو زانوش خم شد و همه پرواز کردن و جیغ هیجان زده‌اش صدای پرواز دسته جمعی یکم اونورتر سه تایی که رو داربست داشتن اون ساختمون رو تمییز میکرد (یکی از شغل های محبوبم که بخاطر شرایط فیزیکی هیچوقت نمیتونم به عنوان ارزوهم بهس نگاه کنم )یکیشون بیکار نشسته بودو بچه های مهدکودکی‌ای که اومدن بیرون از اونجا متوجهشون شدن و باهم ارتباط برقرار کرده بودن . روبه روم توی اون سکوهایی که درختچه نیست و سبزه سبز شده دوتا گربه ها .
امروز شهرم میخندید.


+اشاره نمیکنم که صبح چقدر خوابم میومد و هشت دانشگاه بودم با خسته ترین استاد دانشگاه .کلاسمونم تو سایت بود چراغ خاموش... مایده کلی خرید داشت گفت انجامش بدم خودمم تندی با مامان رفتیم یه تیکه پارچه خریدیم حس کلاغ داشتم از بس دنبال یه تیکه مشکی براق بودم:| یه دنیا کار دارم یه دنیااااا ولی فردا از کله صبح باید بریم خونه‌ی عمم کارهارو انجام بدیم و کمک و اینا . شب بله برون هندونه استش جمعه هم عقد...


+درسمون زمان اینده بود و میگه ما تو فارسی خواه نمیگیم و فلان باید درمورد دوتا شکل و اتفاقاتی که می افته بنویسیم اول فارسی نوشتم به اول همه‌ی فعل ها خواه اضافه کردم به غایت مضحک شده :)) برم تمرینامو تموم کنم که بعد کلاس ح جیمی جونم رو میبینم که حسابی دلتنگشم .

۱ نظر
1900 __

Yine aynı


برای سفری که هیچیش معلوم نیست تو وقتای ازادم برنامه میریزم و حالم خوب میشه انرژی ای که بهم میده رو تاحالا تجربه نکردم . 

میشینم سرچ میکنم  چطور برم . مثلا بلیط مستقیم اتوبوس ۱۱۸ استش حدودا ولی بدیش اینه که ساعت سه حرکتشه و نصفه شب میرسم اونجا .ترجیح میدم دفعه اول نصفه شب نرسم :| قطار رو بررسی کردم گرون درمیاد و هم ساعتش نمیخوره از اینجا به تهران رسیدنش شب میشه ولی از تهران به اونجا از ظهر و یه نیمه شب حرکت دارن فقط.

قیمت اتوبوسام که به غایت متفاوته از اون طرف باید حواسم باشه ترمینالاشون یکی باشه که سرگردون شهر نشم ولی یه تابم قابل توجه هم وسطش فاصله داشته باشه که اینجا هیچی سر نظم نیست جا نمونم بعد روحیه‌ی وسواسیم نمیذاره میگه نه نمیرسی:))) فعلا میزنم تو دهنش نمیدونم برم اونجا همونجا بخوام بلیط بگیرم چطوریه بعد . سردرگمیش جذابه اما. 

بعد میگم که چندروز بمونم . چی ها ببرم با خودم .اونا رو لیست میکنم و قلبم پراز لذت میشه . 

به هزاران جایی که دوست دارم اونجا بمونم به تجربه هایی که دوست داشتم همیشه اونجا داشته باشم و خانواده نمیذاشتن فکر میکنم و چندین دسته پروانه تو دلم بال میزنن .

به پولی که میخوام کنار بذارم تو همین بی پولیم:)) اونم الان که کلاس زبانمم گرون تر داره میشه:)) خیلی خجسته دلم خداییش . ازینام که راحت میتونم تو ارزون ترین حالت ممکن سفر کنم و خوش بگذرونم ولی این اونیه که میخوام هرکاری دلم میخواد انجام بدم زین سبب بیشتر گیر می افتم . کاش برا تولدم کادو ندن پول بدن  :| :)))

اگه میتونستم کنسرت جمعه‌ی هفته‌ی بعد پالت رو برم دوتا از ارزو گنده هام توی ۹۸ تیک میخورد .اخه توی وحدته . اینم جزو ارزوهامه اینقدر عکس و فیلم دیدم از کنسرتای اینجاشون تصویر ذهنیم ۳۶۰ درجه استش :)) 

+چون هیچکی حتی هندونه جز اون رفیق یزدیم خبر نداره مجبورم هی اینجا بگم که یه سیکاله اروم بگیرم . امشب به دخترخالم میگم ولی چون سرش شلوغه هربار ذوق برم مستولی شد نمیتونم بگم بهش باز اینجا خراب میشم:))

+چون هندزفری ندارم زیاد اهنگ گوش نمیدم ولی اهنگ این روزام بدون توجه به معنی اهنگ  yok yok از فریده هیلال آکین استش :)) نمیدونمم چرا میچسله تو بارون بنظرم.


۱ نظر
1900 __

Aşk

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
1900 __

Şehir


امروز دوباره برنامه بود . اون آدمی که خوشحال ترینه که بالاخره موفق شده یکی از خونه هایی که همیشه دوسش داشت رو ببینه کیه؟:)

اونی که اولش دوتا از بچه های موردتنفر از موسسه رو دیده بود کیه؟:))  تازه اومده میگه بیا پیشمون تنها نمون که ریز بعدش راهم روجدا کردم .

خونه‌ی استاد معین هم رفتیم . همون ویرونه منظورمه . :| بسی دلم سوخت . بنظر غم انگیز ترین بنا توی شهرمون این و یه حمامه . پیرمرد خونه روبه رویی اومده بیرون درموردمالکیت و فلان حرف زد بعد میگه اره میخواستیم بخریم پارکی چیزیش بکنیم :/ کلا سوژه منو یه جفت خواهر شده بود باهم بودیم . بعد رفتیم خونه محبوبم که دست شورای شهر بود که شکر خدا جابجا شدن قراره موزه مشروطه بکننش . خونه ، حیاط ایرانی و ساختمون الهام گرفته از معماری روسی داره . بشدت خوش انرژی بود و من میتونستم ساعت ها تو حیاطش سرپابمونم و خسته نشم . قلبم اونجا موند . عاشقش بودم . پراز گیاه های بزرگ و پررنگ . دیوارای گلسنگ زده شده زمین سنگی که بین سنگا پراز گیاه بود . ایوون و راه پله دوطرفه . حیاط پشتی کوچولوش . خود اتاق که صحن شورا بود و دیوارش نقاشی لندنی داشت و با بی سلیقگی مرمت شده بود . فضا یجور بود که انگار انقلاب شده ما اینحا رو تسخیر کردیم:)) یکی از کسایی که تو اینستا فالوش دارمم بود منو نمیشناخت .باهاش کلی هم اونجا حرف زدم درموردش . خدا کنه موزه کردن پسی گیاهاشو دست نزنن :(

بیرون دوتا خونه کنار هم بودن یکیشون پراز پنجره های یه مدل ِ گره چینی شده و رنگی داشت بالاش ادم ساکن بود کسی متوجهش نبود . تازه یه قسمتی هم ازین ریسه لامپ رنگیا داشت . 

بعد رفتیم خونه کناریش که مالکیتش دست دانشگاه ماست قبلا دانشکده معماری بوده الان بنیاد نخبگانه .اونجا درحال مرمت بود زین سبب اجازه بازدید از درون ندادن . یه فضای فوق العاده داره .یه اتاق ایینه کاری پراز جزییات و روی سقف و دیوار و ستون حتی و یه اتاق چینی خونه داره که ایینه کاری و بشقاب روی دیوارهاشه . بسی باشکوه و زیباااااااا. من عکس های چینی خونه رو دیدم دوست داشتم گریه کنم . بعد اونجا اخرین نقطه برای بازدید امروزمون بود اون دوتا خواهرا گفتن میری؟ گفتم اره گفتن یکم بمون و ریز رفتیم بالا . اونایی که مرمت میکردن رفیقشون بودن . البته مثل اینکه دونفر مارو دیدن رفیقشون رفته بود پایین گف ما بالاییم . خیلییی خوب بود . خود ساختمون اتاق ایینه ایه که البته درحااال مرمت بود . متاسفانه چینی خونه تموم شده بود درش قفل بود نمیشد رفت داخل . :( از بالای درش سقفشو میشد دید و مرد. 

خیلی خوب بود همه چی:(((  


۱ نظر
1900 __

اسی


اون آدم احمقی که چند شبه درست حسابی نخوابیده فردا هشت صبح یه کلاس سخت و خواب آور داره، داره از خستگی هلاک میشه اما تو پست های پارسال همین زمانش شنا میکنه  و بغض گلوشو گرفته کیه؟؟ 

جمعه میشه یک سااااال یکساااااال یکساااااااااااااااااال ....



+تمام استرس های زندگی خودم مخصوصا با توجه به اینکه من آدم استرسی استم کم بود، از وقتی که دوشنبه اخرین دادگاهشون هم تشکیل شد و تموم شد تا اومدن جواب هروقت یادش میفتم قلبم میریزه . یه ده هزارم درصد زبونم لال خدای نکرده اگه حکم به اعدامشون بدن چی؟؟؟؟ قلبم می ایسته اشک تو چشمام جمع میشه و نکنه خاصیت اخر های مهرها استرس های فراوانه... اگه یکسری رو محکوم کنن یکسری رو نه ... اگه بلایی سر طاهرشون یا امیرحسینشون که تو این جمع من میتونم ساعت ها در ستایششون حرف بزنم بیارن :((((((  تو این حدودا دوسال هربار برنامه مستند حیوانات میبینم هرجا عکسی از خرس و یوز و گرگ و گوسفند و بز و میش میبینم قلبم فشرده میشه براشون اسمونو که نگاه میکنم راه که میرم تو کلاسا که گیر میفتم هی یادشون تو مغزم زنده میشه. حالا که همه چی نزدیکه ... اگه بگن اعدام یعنی حتی تصورشون که قراره با متانت برن اونجا اون وقت صبح با لبخند مغرورانه و پوزخند وار اون اشغال ها  چوبه طناب وای خدا نه نه نه حتی تصورشم زشته و خائنانه استش تف تف تف ...


+حداقل اینکه دوباره بهشون فکر کردم یادم رفت بالا رو مدل بغضم عوض شد و همه چی پاک شد دیگه حالا اصلا نمیتونم بخوابم :/


1900 __

نیمی از ما؟ همه‌ی ما


دیشب از شدت دلتنگی برای پالت توی مصاحبه هاشون شنا میکردم چشمم خورد به یکی که مال پارسال تابستون قبل اجراهاشون که اتفاقا به شکل جادویی منم تونستم برم و بعداز جدا شدن روزبه بود و من نوشتاری و خلاصه این مصاحبه رو خونده بودم فقط . 

یه قسمتش کاوه از مخاطب ها میگه همونجوری که ما بزرگ شدیم اونام بزرگ شدن . تهش هم امید از یه فانتزی میگه که اره مثلا ما همه پیر شدیم موهامون سفیده داریم اجرا میکنیم همچنان و روبه رومونم اونان که پیر شدن تو سن و سال اون موقع ماهستن و کاوه به شوخی گفت به پای هم پیر بشیم . از خنده‌ی شیطانوار مهیار بگذریم سر ترکیب جدیدی که قراره ارائه بدن . 

رفتم اینستا تو دایرکت کاوه شروع کردم از خودمون گفتن که چقدر ارتباطمون عجیبیه ما قدیم تری ها. ماهایی که شیفته‌ی پالت از ابتدا بودیم تا قبل از طرفدارهایی که با تمام ناتمام اضافه شدن . ار نطر ما این اهنگ پالت نیست حتی .(اینو نگفتم البته) داشتم میگفتم که انگار میگرده یه نقطه های پنهان شخصیتیمونو میگیره بهم وصلمون میکنه و همه خیلی راحت باهم دوست و رفیق شدیم حتی و کلی چیز میز دیگه . با مهربونی جوابموداد که به عشق شما ماموندیم و این داستان ها...

دیشب داشتم با یکی از همین رفیق ها صحبت میکردم که اتفاقا هشتگ اهنگ تمام ناتمام مارو بهم رسونده بود از دلتنگیم میگفتم .از دوری راه. رفیقمون تهران دانشجواستش خودشو یه رفیق پالتی دیگمون که دوست صمیمیشه . دانشگاهاشون فرق داره . پالت پیش رو برامون یه رونمایی و یه جشن ده سالگی داره . گفتم هرکدوم شد دوست دارم بیام گیریم مامان اینا رو راضی کنم کجا بمونم . نمیذارن برم مهمونسرا مسلما و فلان بیسار گفت بیا خوابگاه . همه میریم خوابگاه اون یکی رفیق... تو مهمون اون میشی من مهمون یکی از دوستام که باهم بمونیم خوابگاه من دوره . 

در همین حین اهنگ عوض شد و رفت ماهی و گربه‌ی پالت پلی شد . همونی که  میگه گوش کن اینم چیزی نیست جز این چاره ای نیست گوش کن اینم میگذره خاطره‌اشو باد میبره و جلوتر که میگه شهرما را بغل خواهد کرد...

میمونه راضی کردن مامان اینا که دلم روشنه. میمونه ارزوی اینکه با میانترم ارائه پایان ترم کلاس ترکی و عقد و بله برون هندونه تداخل پیدا نکنه و تامام. منم و گردنبندی که یه رفیق بلاگر برام  درست کرده بود روش گلدوزی کرده که اوایز هایم برا تو...


+رویا رویا رویا 


+تصور دیدار با همه دوستای پالتیم و اونایی که حتی صمیمی نیستم باهاشون دیدن مهیار کاوه امین سردار امید قلبمو میلرزونه چشمم رو اشکی میکنه


+درپایان هر پستی که از پالت میگم جا داره خاطر نشان کنم که آیا یک روز انسانی در زندگیم پیدا میشه که اندازه پالت بهش علاقه داشته باشم و بتونه قلبم رو تو دشتاش فشرده کنه؟

۱ نظر
1900 __

دره مهتابی میشه

دیروز: 

داداش زنگ زد که منو روشن داریم میریم دریا کجایی؟ تو راه بودم بهشون پیوستم و رسیدم غروب بود .رفتیم منطقه ازاد اون قسمت جدیده که تو اب رفته غروب افتاب رو دیدیم یکم موندیم راه افتادیم در سمت چپمون. یه نیم دایره به غااااااااااااایت گنده و نارنجی حضور داشت .بسی غیرطبیعی . . . رفته رفته اومد بیرون و نارنجیتش کم تر میشد . من تاحالا ندیده بودم این صحنه رو. حساب کنین من ِ عشق ماه داشتم همچین چیزی میدیدم قلبم از شدت تحمل نکردنش تیرررر میکشید . دیگه کامل بالا تر رفت هم رنگش مهتابی شد هم کوچولوتر :)))


غروب:

یه راست رفتم مغازه محبوبم . داشتم فکر میکردم تو راه بغیر اون شال و شلوار جین بقیه خریدایی که از اول سال تا الان انجام دادم تو همین مغازه بوده :)) سال عجیبی بود بیشتر لباس های بیرونم باهم به اغوش مرگ رفتن. خدا حفظش کنه برام عمیقا . دیگه رسما نمیچرخم . بالاخره شلوار مشکی هم خریدم .مامان فکر کنم بفهمه خیلی خوشحال بشه:)))) اینقدر همش لباس گشاد گرفتم میگه گشاد باشه؟با یه نگرانی طوری. :)) گفتم نه.میگه اره دیگه فصل بوت و ایناست گفتم نه نمیپوشم اونم  اخه:)) دیگه توضیح ندادم بخاطر بارونی وحشیم مجبورم . 

اومدم تو اون خیابونه نشسته بودم داشتم گوشیمو چک میکردم و  یخ دربهشت میخوردم یکی اومد جلوم گف سلام دیدم عه پ :)) گفت ظهرم منو دیده اینقدر ولی عصبی و له بودم دیگه جرئت نکرد بیاد پیشم . یکم حرف زدیم اومدم برم یکم ته یخ دربهشته مونده بود مثل اینکه ریخت رو دیت و مانتو و روسریم . رفتم شهرداری اونجایی که ابه دیدم اون بیلبیلکی که روی شیر استش ادم میپیچونتش افتاده هرچی تلاش کردم جا نخورد . عملا داشتم با دوتا انگشت کارمیکردم دوتا پسره اومدن وصل کردن مال جفتشو ولی کار نمیکرد .من رفتم اب خریدم اومدم اونجا بشورم دیدم یه پیرمرده از بساط اون کبابی و چایی روبه رو با کلی دبه(دبع؟ دبح؟) اومد شیر وصل کرده :)) در بطری وا نمیشد دیدم اون دوتام کنارش نشستن میگه جادو کرده ؟:)) دوتا پسر بچه ها اومدن و کوچیک تره میخواست صورتشو اب بزنه پیرمرده دعوا کرد گفت برین اونور و من بشدت از دست خودم عصبانیم که چرا از حقشون دفاع نکردم چرا چیزی نگفتم به اون پیره چرا نگفتم بهشون که کجا میرن صرفا صداش زدم بیاد با بطری من بشوره . اینقدرم مظلوم بود:( بعد بطری رو دادم به اون دوتا . اینام خیلی گوگولی بودن مسافر بودن احتمالا یا تازه دانشجو اینجا شده بودن . یه لواشک داشتن کلی تعارف که پس اینو بردار :)) اینگار مبادله کالا به کالاست . نمیدونم چرا هم سعی نکردم باهاشون ارتباط برقرار کنم :| کاری نداشت واقعا . دیگه حوصله هم نداشتم . یه نوازنده ویالنه یه چهارپنج سالی میشه که میبینمش همش بعد گل گلدون من رو با ویالن میزنه و من میرم اسمون . تو وبلاگ قدیمیه تعریف کرده بودمش کلی از اتفاقاتی که میفتاد خیلی وقتا بهش میگفتمم اینو میزد . بعددیگه اخرای این اهنگ بود من رسیدم و قلبم موند یه ده دوازده قدم نرسیده بهش رفتم کنار دیوار موندم . ازیناست که سرشو بالا نمیاره نمیدونم منو یادش بود چون الان هم تقریبا همونقدر میگذره که من دیگه بهش نگفتم . نمیدونم اصلا چطور دید تموم شد یهو دوباره همینو زد . تو آسمونا سیر میکردم قشنگ... اومدم خونه دیدم فری هم همین اهنگ رو برام فرستاده:تعجب 



پ.ن: اینقدر که طی این چندماه برای کلاسم متن نوشتم تو کل عمرم انشا ننوشتم . : | همیشه از بخش نوشتنی کلاسا نفرت داشتم . باز انشاها رو دوست داشتم راحت هم مینوشتم ولی این حجم محدودیتی که از نظر موضوعی و شخصیتی میذارن برامون با محدود بودن کلمات باعث میشه اعصاب نمونه برام و خوب نتونم بنویسم:////

1900 __