۴ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «خرچنگ» ثبت شده است

7 : هزار آفتابِ خندان در خرامِ توست هزار ستارۀ گریان در تمنای من



امروز که ماجرای ح و نون رو فهمیدم در خودم له شدم . عصبانی بودم . هنوزم نمیدونم چرا . شاید باید ظهر قهرمیکردم و میرفتم برنمیگشتم که بهم دوساعت خوش نمیگذشت ولی تهش این رو هم نمیفهمیدم.

تمام روز درگیر این بودم که حوالی پنج بیام بیرون که بیینمش . از دور دیدم داره میاد ولی فکر کردم با رفقاست نگاهش نکردم اما تنها بود . دقیقا امروزی که قشنگ شده بودم . امروزی که دوست داشتم ببینتم ...

سوار ماشین که شدم جلو که نشسته بودم هوا که تاریک بود هندزفری تو گوشم موهامم که توصورتم ریخته بود دیده نمیشدم تا لاهیجان اشک ریختم . هی تو گوشم خوند کوه باش و دل نبند هی تو گوشم خوند یادت نره زندگی یوقت یادت زنده ای من تورو میخوام اما آزاد که غم هیچوقت سراغت نیاد...

ادامه داره؟ آره روز مفصلی بود . میتونم از اینکه وقتی از تاکسی پیااده شدم دخترخاله جانم رو دیدم بگم یا اینکه فهمیدم چقدر اون یکی خالم دوستم داره تو یه جمعی که من نبودم گفته فلانچی رو دوست دارم و دامادش گفته تو حیاط مادر بزرگم پره برام یه پلاستیک پر چیده. دامادی که خیلی کم باهاش برخورد داشتم همون اقا مهربونه و خاله مهربون تر . میتونم از خنده های توی پارک بگم 

۰ نظر
1900 __

6 : زجر یعنی باورش


با اینکه مهم نباید باشه ولی چقدر دوست ندارم فکر کنه من با ح جیمی دوستم :/ هرچند یقینا الان همچین چیزی رو متصورن همشون :)) دیشب حتی :دی 

اون مدت من خودمو میکشتم که موقع تعطیلیش ببینمش نمیشد الان هرباااار که رد میشیم اخه باید ببینمش ؟ :|

اینقدر قوی سدم که صبح با اینکه از دور دیدم داره میاد راهمو کج کردم از اونور تر برم که باهاش چشم تو چشم نشم! شاید مسخره باشه ولی خودم به خودم اقتخار کردم چون بعدش تا کیلومترها قلبم گنجیشکی نمیزد :دی 

1900 __

5 : فردا روز دیگریست



اگه از رخوت بیدار شدن تو تاریک روشنی ساعت پنج غروب پاییز بگذریم و درس سختی که باید بخونم دو روزه یجور قشنگی حالم خوبه . رفته بودم دکتر دیروز . علائم رو ردیف کرده بودم و گفتم و گفتم و گفتم تموم که شد گفت خب دیگه ؟ گفتم خوابمم میاد آقای دکتر . خندید و معاینه رو شروع کرد . موهامو با یه لطافت خاصی کنار زد برد پشت گوشم که هم دمای بدنم رو اندازه بگیره هم بعد ترش گوشم رو معاینه کنه یک آن خودش هم موند و من زدم زیر خنده . گفتم مرسی آقای دکتر تا حالا کسی با این محبت موهامو کنار نزده بود :)) .  

دوروزه فکرش اذیتم نمیکنه قلبمو قیلی ویلی نمیکنه . دوروزه احساس رهایی مطلق میکنم البته نباید هم زیاد فکر کنم و دستکاریش کنم که ببینم تا کجاها ترمیم شده نمیدونم تا کی پایداره ولی حالم خوبه راحت از کوچه رد میشم و این خوشحالم میکنه. هر چقدرم که شب ها خوابای آشفته ببینم .

کتاب صدای آرچر رو خوندم . لذت بخش بود. مدت خیلی زیادی میشد که رمان عاشقانه نخونده بودم . کتاب رو خوندم بدون اینکه فکر نمایشگاه آزارم بده فکر کتاب و کتابفروشی ها و هی به خودم خندیدم . 

دیشب تیم لوکا اینا قهرمان جام باشگاهای جهان شد . امروز تو مغازه دقیقا لحظه ای که سرم رو بالا اوردم زیرنویسش رو دیدم و تو دلم پروانه ها پرواز کردن . هرچقدرم که حالا صبح تو اینستا و هشتگ ها فیلم های مربوط بهش رو دیده بودم.



1900 __

3 : سحر میداره این شب تار


صدای زنگ ساعت هشت صبح قلبمو میلرزونه . 

همون قلبی که چند روزه وقت و بی وقت درد میکنه و تیر میکشه . 

دوست ندارم با هیچکی یمدت حرف بزنم . با هیچ کسسسس . دوست دارم برم تو غار خودم . هوای حوصله ابری و فلان . حالا برعکس شدم . میام خونه ست که حالم بد تر میشه بیرون؟ عادی ترین منم . 

1900 __